» منهای اقتصاد » سفری که جنگل برای بچه‌ها نوشت
منهای اقتصاد

سفری که جنگل برای بچه‌ها نوشت

0

سفری که جنگل برای بچه‌ها نوشت

احسان محتشم

طبیعت‌گرد، کوهنورد و فعال محیط زیست

شهر هنوز بیدار بود، اما ما آرام آرام داشتیم از زندگی روزمره تهران جدا می‌شدیم و به سمت ماجراجویی کوچکی می‌رفتیم که قرار بود تا مدتها در ذهنمان بماند. دنبال علیرضا رفتم و بعد به سمت سارا حرکت کردم. پس از برداشتن سارا، راه افتادیم به سمت خانه ی مصطفی جان؛ جایی که قرار بود این سفر، رنگ تازه ای به خودش بگیرد. این اولین طبیعتگردی مصطفی و همسرش آتنا خانم همراه دو فرزند شیرینشان، ماهانِ شش ساله و ماهکِ ده ساله با ما بود.

من تا آن روز هیچ وقت با بچه ها وارد دل جنگل و آبشار نشده بودم؛ چالشی تازه، کمی نگران کننده، اما به طرز عجیبی دوست داشتنی… مثل سپردن بخشی از کودکِ درونت به دست خودِ طبیعت. مقصد ما آبشار وَلیلا بود؛ پنهان در دل روستای ولیلا، حوالی زیرآبِ سوادکوه شمالی؛ جایی که جنگل نفس می‌کشد و مه، گاهی روی شانه ی درختها می‌خوابد.

با دو ماشین به سمت فیروزکوه حرکت کردیم و حوالی ساعت ۱:۵۰ بامداد پنجشنبه به مجتمع رفاهی زیتون رسیدیم تا اولین توقفمان با بوی بنزین و سکوت خواب آلود جاده گره بخورد. بچه ها در ماشین خواب بودند؛ معصوم و بیخبر از ماجرایی که صبح انتظارشان را می‌کشید. کمی بعد، در توقفی کوتاه در فیروزکوه، نسکافه ی بدون قند نوشیدیم و فلاسک را از آب جوش پر کردیم؛ انگار داشتیم برای نبردی نرم با خستگی آماده می‌شدیم.

در ادامه تا پل سفید رانندگی کردیم و توقف کوتاهی در پمپ بنزین علیپور داشتیم. جاده آرام بود.جز ترافیکی مقطعی حوالی یاسینی، مسیر مثل روبانی تاریک و بیصدا زیر چرخهایمان کش می آمد و ما ساعت ۴:۰۵ بامداد، در آرامشی مطلق، به روستای ولیلا رسیدیم. ماشینها را کنار مسجد روستا، همان نقطه ی همیشگی، پارک کردیم.

روی دیوار خانه ی کنار مسجد، بنر تسلیتی نصب شده بود؛ خبر از درگذشت مادرِ شهیدی می‌داد. پیرزنی که دو بار در سفرهای قبلی دیده بودمش. همان لحظه، روستا برای چند ثانیه از یک مقصد گردشگری فاصله گرفت و تبدیل شد به جایی واقعی، با غم ها و خاطره های خودش.

سارا مشغول گرم کردن املت شد؛ املتی که از شب قبل برایش تدارک دیده بودم. مصطفی و آتنا خانم زیرانداز و سفره را آماده می‌کردند و پنیر و خیار و گوجه را می‌چیدند. علی هم مثل یک نورپرداز حرفهای، با هدلایتش روی ماهیتابه نور می‌انداخت تا سارا بتواند دقیقتر آشپزی کند؛ صحنه ای که اگر کسی از دور می‌دید، احتمالًا فکر می‌کرد در حال فیلمبرداری یک مستند آشپزی در دل جنگلیم!

صبحانه را در هوایی خنک و نیمه تاریک خوردیم و آتنا خانم از آن سفره ی ساده اما صمیمی، یک سلفی یادگاری گرفت. بچه ها کاپشن پوشیده بودند و آتنا خانم پتویی دور خودش پیچیده بود؛ نه از سرمای شدید، بلکه از آن احتیاط مادرانه ای که همیشه چند درجه از دمای واقعی هوا جلوتر حرکت می‌کند.

بعد از جمع کردن وسایل و تعویض کفش ها، در روشنایی کامل صبح، راه افتادیم سمت آبشار. هوا دمایی داشت که انگار طبیعت شخصاً تنظیمش کرده بود. برخلاف دفعات قبل، خبری از گلِ غلیظ ابتدای مسیر نبود و خیلی راحت، بعد از سربالایی ای با شیب متوسط، وارد جنگل شدیم.

از همان ابتدا، آتنا خانم محو عکاسی شد. کم کم از پاکوب فاصله گرفتیم و به سمت رود پایین رفتیم. در مسیر، ماهان از روی هیجان عجله کرد و زمین خورد، اما واکنش آرام و درست پدرش قشنگ بود: پاشو قهرمان… فقط ندو.

هرچه به رود نزدیکتر می‌شدیم، زمین لغزنده تر و شیب مسیر تندتر می‌شد. از رود عبور کردیم و وارد پاکوبی باریک و نفسگیر شدیم؛ مسیری که گزنه ها دو طرفش را گرفته بودند، انگار جنگل میخواست مطمئن شود هر کسی لیاقت عبور ندارد.

من دست ماهان را گرفته بودم و مصطفی کنار ماهک حرکت می‌کرد. با احتیاط جلو می‌رفتیم تا خدای نکرده کسی لیز نخورد و مهمان ناگهانی شیب جنگل نشود. کمی بعد به محوطه ای باز رسیدیم؛ سرخسها زمین را پوشانده بودند و درختانی بلند، مثل ستون های معبدی باستانی، اطرافمان قد کشیده بودند. وسط آن همه شکوه، درخت عظیم خزه بسته ای روی زمین افتاده بود؛ انگار جنگل، پیرمردی سبزپوش را آرام خوابانده باشد وسط خاطراتش.

سه پایه را تنظیم کردیم و دوربین را روی تایمر ده ثانیه ای گذاشتیم. چند بار دویدیم، جا گرفتیم، خندیدیم، یکی نصفه افتاد، یکی چشم بست، یکی دیر رسید… تا بالاخره همان قاب دوست داشتنی ثبت شد؛ عکسی که همه مان در آن حضور داشتیم، نه فقط با صورت، بلکه با حال خوبمان.

از علی خواستم بادکنکهای قرمزی را که از تهران آورده بود از کیفش دربیاورد. وظیفه ی باد کردنشان، طبق معمول، بعد از کمی غر زدن نمایشیِ علی، به من و سارا رسید. بعد هم مشغول عکس گرفتن شدیم؛ با تیشرتهای سفیدِ هم شکل، مزین به خورشیدی سرخ بالای کوه فوجی و طرحی ژاپنی که وسط آن جنگل شمال، حس عجیبی داشت؛ انگار چند سامورایی گمشده، اشتباهی سر از سوادکوه درآورده باشند!

من و سارا با سویشرتهای آنتی UV همرنگ هم نیز عکسهایی گرفتیم و در کنار آن، عکسهای دونفره ی مصطفی و آتنا خانم، آرام و عاشقانه، کنار بچه‌هایشان ثبت شد. از ماهان و ماهک هم با بادکنکهای قرمز عکس گرفتیم؛ و واقعاً ترکیب سبزی جنگل و سرخی بادکنکها، قابها را شبیه نقاشی کرده بود. بعد از ثبت آن همه خاطره، دوباره به راه افتادیم. بار دیگر از رود گذشتیم و در نهایت به بالای آبشار رسیدیم؛ ایستگاه آخر.

ارتفاع آبشار، ابهتی داشت که آدم را همزمان مجذوب و محتاط می‌کرد. قطره های آب با خشمی زیبا به پایین پرتاب میشدند و صدای برخوردشان با سنگها، مثل غرش ممتد طبیعت در فضا می‌پیچید. در نقطه‌ای امن و دنج نشستیم و فقط تماشا کردیم. گاهی بهترین کار در طبیعت، هیچ کاری نکردن است.

مصطفی از همه بیشتر به لبه ی آبشار نزدیک شد؛ همانقدر که شجاع بود، همانقدر هم باعث میشد ما زیرچشمی مراقبش باشیم!  شروع کردم به گرفتن فیلم و مصاحبه با بچه ها و همراهان؛ از حسشان نسبت به این ماجراجویی پرسیدم. بعد هم سالادی را خوردیم که مادرم با دقت و عشق آماده کرده بود؛ کاهو، هویج رنده شده، خیار، گوجه و کلمِ سرکه ای با سسی کم چرب. ترکیبی از سبز و نارنجی و قرمز و بنفش؛ سالادی که بیشتر شبیه تابلوی نقاشیِ سلامتی بود تا صبحانه.

البته مصطفی طبق وظیفه ذاتی‌اش در به هم زدن فضای جدی، گفت: گوسفندا هم ساعت هفت صبح اینقدر علف نمیخورن! در بخشی از فیلم ها هم شروع کرد به ادای سارا را درآوردن؛ مخصوصاً وقتهایی که سارا از حرف زدن جلوی دوربین فرار می‌کرد. با زبان اشاره و حرکات نمایشی اش چنان نمایشی اجرا کرد که صدای خنده مان در جنگل پیچید.

موزهای غول پیکری را که سارا آورده بود خوردیم و پسته های شورِ محصول زمین پدربزرگ علیرضا را هم مزه کردیم. بعد از کمی استراحت، ساعت ۸ صبح مسیر بازگشت را آغاز کردیم

در راه برگشت، بچه ها کاملًا فرق کرده بودند. اعتمادبه نفس بیشتری داشتند، راحتتر راه میرفتند و دیگر جنگل برایشان ترسناک نبود. ماهک با سارا گرم گرفته بود و درباره ی هنرهایش حرف می‌زد. ماهان هم آنقدر سرحال شده بود که آخر مسیر مسابقه هرکی زودتر به ماشین برسه راه انداخت.

جالب اینجا بود که در مسیر رفت، به جز من و سارا، همه حداقل یکبار با زمین جنگل ابراز احساسات کرده بودند! ماهک که ابتدای برنامه کمی مضطرب بود، کمکم با طبیعت آشتی کرد؛ انگار جنگل آرام آرام دستش را گرفته باشد .

در طول مسیر، حلزونهای slug banana ، قارچهای سبزرنگ unicolor Cerrena، قارچهای قهوه ای مایل به زرد Coprinellus ، خرچنگ، اسب، گاو و غاز دیدیم. مصطفی هم تیغ زیبای یک جوجه تیغی را پیدا کرد و مثل شکارچیان باستانی، آن را به عنوان سوغات سفر برداشت. وقتی به ماشین رسیدیم، دست و صورتمان را شستیم و به سرویس رفتیم.

در همین حین، پیرزن روستایی غازهایش را به ما سپرده بود تا مراقبشان باشیم و موقع خروج، درب حیاط را ببندیم. اما درست در لحظه ای تاریخی و هماهنگ، تمام غازها مثل تیم عملیات ویژه، از فاصله ی بازِ در فرار کردند!  مصطفی و سارا هم در حرکتی خنده دار شروع کردند به جمع کردن غازها؛ صحنه ای که بیشتر شبیه سکانسی از کارتون بود تا پایان یک طبیعتگردی حرفه ای!

کفشهایمان را عوض کردیم و راه افتادیم. در مسیر برگشت، پیش از رسیدن به جنگلبانی، جایی توقف کردیم که درختها کنار رفته بودند و چشم اندازی شگفت انگیز از جنگلهای مخملی بولا و روستاهای سنگده، پاجی میانا، دودانگه و فریم دیده می‌شد. پیاده شدیم و یک عکس دسته جمعی دیگر گرفتیم؛ برای ثبت آخرین تکه ی این سفر.

جاده ی ولیلا تا زیرآب، پیچ درپیچ و شیبدار است و رانندگی در آن احتیاط زیادی میخواهد. در مسیر رفت، تاریکی اجازه نمی‌دهد زیباییها را ببینی؛ اما در برگشت، جنگل خودش را آرام آرام نشان میدهد، مثل کسی که تازه به تو اعتماد کرده باشد.

در پارک الماسی فیروزکوه توقف کوتاهی داشتیم. چای و اسپرسو نوشیدیم، نفسی تازه کردیم و بعد با مصطفی و خانوادهاش خداحافظی کرده، جداگانه به سمت تهران حرکت کردیم. تا رسیدن به تهران، دوبار با مصطفی تماس گرفتم تا مطمئن شوم پلکهای خسته اش پشت فرمان سنگین نشده باشد.

برنامه فشرده بود و نگرانیِ رفیقانه، بخشی از پایان هر سفر خوب است. ساعت ۱۳:۳۰ سارا را رساندم و حوالی ۱۴ از علی هم جدا شدم و به خانه رسیدم. وسایل را مرتب کردم، دوشی گرفتم و ناهار خوردم. و بعد…در حالی که هنوز صدای آبشار در ذهنم می‌پیچید، به خوابی عمیق فرو رفتم؛ خوابی که انگار مزدِ تمام آن جاده، خنده، مه، جنگل و رفاقت بود.

لینک کوتاه: https://eco365.ir/6bz8

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

×