ماجرای یک صبح بارانی در آبشار خلن
ماجرای یک صبح بارانی در آبشار خلن
احسان محتشم
طبیعتگرد و فعال محیط زیست
چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۱۵، درست در شب عید غدیر، یک ماجراجویی خانوادگی شروع شد؛ ماجراجوییای که قرار بود ما را از تهران به دل جنگل و رود و مه و آبشار ببرد.
این بار قرار بود خانوادهی خواهرم، دو وروجک دوستداشتنی دوقلو، مهمانهایی که از تبریز به تهران آمده بودند و چند نفر از دوستان و اعضای خانواده، با دو ماشین راهی آبشار خلن شویم.
اولین قرارمان تقاطع اتوبان همت و امام علی بود. بعد از اینکه همه به هم ملحق شدیم، سارا و خانوادهی آقایی هم به جمعمان اضافه شدند و حرکت به سمت آبشار خلن با سه ماشین را آغاز کردیم.
البته سفر با سرعت «هرچه زودتر برسیم» پیش نرفت. قرار نبود مسابقهی رالی بدهیم! چند بار برای بنزین، استراحت و سرویس بهداشتی توقف کردیم و با یک رانندگی آرام و باحوصله، ساعت ۵:۳۰ صبح پنجشنبه به مقصد رسیدیم.
خودروها را کنار جادهی پرپیچوخم معدن زغالسنگ گِلیرون پارک کردیم. هنوز ماجراجویی اصلی شروع نشده بود که یک مأموریت بسیار مهم در انتظارمان بود:
صبحانه!
مصطفی و آتنا خانم زحمت صبحانه را کشیده بودند و خیلی زود سفرهای رنگارنگ روی صندوق عقب ماشین پهن شد؛ املت، پنیر، گردو، خیار، گوجه و نان سنگک.
مجتبی، پسرعمویم، و وحید، دوست مجتبی که از تبریز آمده بودند، از شیرگاه تا جادهی معدن در رانندگی به دامادمان کمک کرده بودند.
در طول سفر ترکیب سرنشینان ماشینها عوض شد و دوقلوها همراه مادرشان، یعنی خواهرم، به ماشین من آمدند.
بعد از جمع کردن بساط صبحانه، کولهها و وسایل لازم را برداشتیم و راه افتادیم.
اما من از چند روز قبل یک نگرانی بزرگ داشتم.
نه از بچهها.
نه از رانندگی.
نه حتی از مسیر سخت.
باران!
از ابتدای هفته مدام وضعیت هوا را بررسی میکردم. نقشههای بارش یکی پس از دیگری باز میشدند و من ساعتهای بارندگی را بالا و پایین میکردم تا ببینم بالاخره چه زمانی میتوانیم سالم و خیسنشده به آبشار برسیم.
مصطفی در طول هفته شاهد این گزارشهای هواشناسی و البته کمی هم شاهد کلافگی من بود!
بالاخره پنجرهی طلایی خودش را نشان داد:
سه ساعت بدون بارش جدی.
قبل از آن باران داشت و بعد از آن هم قرار بود بارندگی شروع شود. پس باید در همان فرصت کوتاه خودمان را به آبشار میرساندیم و برمیگشتیم.
و خوشبختانه برنامه تقریباً مثل یک ساعت منظم پیش رفت.
البته مسیر بهخاطر بارانهای قبلی حسابی گِلی شده بود. نه از آن گِلهایی که فقط کَف کفش را کثیف میکنند؛ بعضی جاها پا تا ساق داخل گِل فرو میرفت!
وحید برای اینکه راحتتر راه برود، پاچههای شلوارش را بالا زد و آماده شد که از این ماجرا نهایت لذت را ببرد.
من مسیر را تا کنار رود به وحید نشان دادم و از او خواستم تا رسیدن به رود، مراقب کسانی که جلوتر حرکت میکنند باشد.
خودم هم دست ماهک را گرفتم و همراه آتنا و مجتبی، خیلی آرام در سراشیبی پایین رفتیم.
هرچه به رود نزدیکتر میشدیم، گِل غلیظتر میشد.
اینجا دیگر هر قدم یک سؤال مهم داشت:
پا را بلند کنیم یا کفش را جا بگذاریم؟!
و خیلی زود جواب این سؤال را فهمیدیم.
در یک لحظه پای ماهک از کفشش بیرون آمد…
اما کفش تصمیم گرفت در گِل بماند!
ماجرا شبیه عملیات نجات کفش شد؛ یک پای ماهک بیرون، کفش داخل گِل!
کمی جلوتر هم مجتبی ناگهان وسط مسیر مکث طولانی کرد. همه فکر کردیم در گِل گیر کرده و دارد راهی برای نجات خودش پیدا میکند.
اما نه!
مجتبی خیلی خونسرد گوشیاش را از جیب بیرون آورد و مشغول عکس گرفتن و فیلمبرداری از توتفرنگی وحشی کنار مسیر شد.
یعنی ممکن بود ما در حال نجات یک انسان از باتلاق باشیم و او در همان لحظه مشغول ثبت یک توتفرنگی باشد!
بالاخره به رود رسیدیم.
و آنجا با صحنهی جالب دیگری روبهرو شدیم.
دو وروجک همنام داستان یعنی ماهان ۶ ساله و ماهان ۱۱ ساله، با اینکه مدت زیادی از آشناییشان نمیگذشت، طوری با هم صمیمی شده بودند که انگار سالهاست یکدیگر را میشناسند.
کارشان هم بسیار مهم بود:
سنگها را از کنار رود برمیداشتند و داخل آب میانداختند و با هم مسابقه گذاشته بودند.
کدام سنگ بهتر میپرد؟
کدام صدای بلندتری ایجاد میکند؟
کدام یکی دقیقتر داخل آب میافتد؟
هیچکس جواب این مسابقه را نمیدانست؛ ولی خودشان کاملاً جدی بودند!
بعد از چند سلفی دستهجمعی، مسیرِ خلاف جهت رود را برای رسیدن به آبشار انتخاب کردیم.
کمی جلوتر به یک مانع چوبی رسیدیم؛ راهبندی که برای جلوگیری از ورود گاوها به مسیر آبشار گذاشته بودند.
از آن عبور کردیم.
البته وحید برای مدتی تلاش نامعلومی برای باز کردن آن انجام داد که خوشبختانه بعد از مدتی از این پروژهی مرموز منصرف شد!
از اینجا مسیر وارد بخش زیبای دیگری شد؛ مسیری که مه آن را مثل یک پردهی سفید و نرم پوشانده بود.
صخرهها در دو طرف مسیر قرار گرفته بودند و راه باریکی میانشان باز شده بود؛ انگار وارد کوچهای سبز شده بودیم که از وسط آن رودخانهای زلال عبور میکرد.
هرچه جلوتر میرفتیم، بیشتر حس میکردیم وارد یک داستان شدهایم؛ داستانی که به جای دیوار و سقف، درخت داشت و به جای فرش، خزه و گِل و گُل و برگ.
همه محو زیبایی مسیر شده بودند.
هر چند قدم یک نفر گوشیاش را درمیآورد:
عکس!
فیلم!
یک سلفی دیگر!
و دوباره حرکت.
بالاخره آبشار را دیدیم.
.
بعد از رسیدن، عکس یادگاری با بادکنکهای رنگارنگ گرفتیم و بعد نوبت یکی از بخشهای مهم هر سفر رسید:
پیراشکیهای خوشمزهی فهیمه!
اما هنوز همه مشغول خوردن بودند که مجتبی وارد مرحلهی جدیدی از شیطنت شد.
او به بچهها آموزش داد چطور با صدای بادکنک حرص من را دربیاورند!
بچهها هم خیلی سریع شاگردان خوبی شدند.
فهیمه و سارا هم به جای کمک به من، از دیدن حرص خوردنم میخندیدند!
اما طبیعت همیشه اجازه نمیدهد آدمها بیش از حد سرگرم شیطنت شوند.
در یک چشمبههمزدن، مه پایین آمد.
آنقدر سریع که سطح مه تا رود رسید و مسیر برگشت دیگر بیشتر از حدود پنج متر دیده نمیشد.
طبیعت انگار داشت میگفت:
بچهها، بازی تمام شد؛ وقت برگشتن است!
ساعت ۸ تصمیم گرفتیم برگردیم.
مسیر برگشت را در حدود نیم ساعت طی کردیم و دوباره به محل پارک خودروها رسیدیم.
باید قبل از ساعت ۹ منطقه را ترک میکردیم، چون بارش سنگینی در راه بود.
و واقعاً دیگر وقت زیادی نداشتیم.
فهیمه برای ناهار فلافل درست کرده بود، اما از آنجا که همه حسابی سیر بودند، فلافلها هم فرصت سفرهنشینی پیدا نکردند و بدون خوردن ناهار راه افتادیم.
به سمت شیرگاه و بعد فیروزکوه حرکت کردیم.
در فیروزکوه توقف کوتاهی داشتیم تا دست و صورتمان را بشوییم و بعد، به دعوت مادرشوهر فهیمه، راهی ویلای دماوند شدیم.
اینجا وقت خداحافظی با مصطفی و خانوادهاش رسید.
سارا هم از ما جدا شد و همراه خانوادهی مصطفی به تهران برگشت.
در ادامهی مسیر، فهیمه و بچهها آنقدر خسته بودند که تا دماوند خوابیدند.
من هم بعد از رسیدن، دوش گرفتم، ناهار خوردم و خیلی زود وارد مرحلهی بعدی ماجرا شدم:
خواب عمیق!
شام را هم همانجا خوردیم و بعد، همراه وحید و مجتبی دوباره به سمت تهران حرکت کردیم.
این سفر شاید فقط چند ساعت پیادهروی و دیدن یک آبشار بود؛ اما برای بچهها پر بود از گِل و رود و سنگ و توتفرنگی وحشی و مه و بادکنک.
برای بزرگترها هم پر بود از رانندگی، برنامهریزی، هواشناسی، مراقبت از بچهها و البته تلاش برای اینکه کسی کفشش را در گِل جا نگذارد!
و شاید قشنگترین بخش سفر همین باشد:
گاهی برای ساختن یک خاطرهی خوب، لازم نیست اتفاق عجیب و بزرگی بیفتد.
کافی است چند نفر کنار هم راه بیفتند، کمی گِلبازی ناخواسته داشته باشند، یک کفش در گِل جا بماند، یک نفر وسط مسیر به جای گیر کردن در گِل دنبال توتفرنگی وحشی بگردد، چند بچه کنار رود مسابقهی سنگپرانی راه بیندازند و درست وقتی مه همهچیز را میپوشاند، بفهمی که وقت برگشتن رسیده است.
آبشار خلن برای ما فقط یک آبشار نبود؛ یک صبح کوتاه و سبز بود که در آن طبیعت، ماجراجویی و شیطنت دست به دست هم دادند تا یک خاطرهی خانوادگی بسازند.
